۱۳۹۰ آبان ۴, چهارشنبه

بشارت

نزدیک خانه
ایستگاه تنهایی نشسته
که زندگی را دوست دارد
گاهی مهمانی
عابری
کسی
و تنهایی

خاکهای نروفته اش
یادگار گلهای کوچکیست
نشکفته ... پرپر شده
ته سیگارهایی
یادگار مهمانان ناخوانده
روی پیاده روی سیمانی
سایبانی
از یک درخت دور و پیر برگریز

ایستگاه کوچکی است و تنها
گذرگاه هیچ بودن
نوید پایان است برایش
اعلامی که تمام شود
تابلویی که باطل شود
و نیمکتی دارد
ارثیه برای ایستگاه شلوغتری
زندگی را دوست دارد اما
نه در پایان روز.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر